و اين نيز مي گذرد ...


ساعت 2:33 عصر چهارشنبه 18/5/1385


واسه من گل نفرست ديگه دوستت ندارم


نميخوام گذشته ها رو باز به خاطر بيارم


ميدوني ميون ما هر چي بود گذشت و رفت


اون بهار آشنايي خيلي زود گذشت و رفت


من و تو بنده ما و منيم  اما عشق يعني يکي شدن


ديگه از دوستت دارم حرفي نزن آخه عشقي نيست ميون توو من


¤ نويسنده: تيام

نوشته هاي ديگران ( )

ساعت 9:32 صبح شنبه 7/5/1385


تنهايي خيلي دوست دارم برم تو فکر بعضيا



اينو واسه اون ميخونم خودش ميدونه که کيا



خودش اينو خوب ميدونه ولي به روش نمياره



دلو به اون راه ميزنه ، يه وقت نشه کم بياره



يه وقتي بود ميخواستمش نميدونم منو ميخواست



نميدونستم که ديگه فلاکتم تو يک نگاهست 




بعد يه قطره اشک غم، با يک نگاه گفتم برو



دورو برم پيدات نشه بد جوري شاکيم ازت



حق نداري با من باشي ميگيرم اين حقو ا زت


تو تنهايي دق بکنم بهتره تا با تو باشم



تو خاطرش فکر ميکنه که من هنوزم باهاشم



ميگن که از هر دست بدي , باز ازهمون دست ميگيري



ببين چي کار کردي با من ميگم که اي کاش بميري  


زدم به سيم و آخر و ميخوام که از پيشم بري



اين دفعه پر پرم بشي ، نميتوني ديگه  ازم دل ببري


¤ نويسنده: تيام

نوشته هاي ديگران ( )

ساعت 10:28 صبح چهارشنبه 4/5/1385


طي شدن اين عمر تو داني به چه سان ؟


پوچ و بس تند چنان باد دمان


همه تقصير من است  اين که خود ميدانم


که نکردم فکري


که تامل ننمودم  روزي  ساعتي يا آني


که چه سان  ميگذرد عمر گران ؟ 


من نپرسيدم هيچ !


هيچ کس نيز نگفت  زندگي چيست ؟ چرا مي آييم ؟!


¤ نويسنده: تيام

نوشته هاي ديگران ( )

ساعت 12:52 عصر پنجشنبه 1/4/1385

در آن شهري که مردانش عصا از کور ميدزدند  من از خوش باوري آنجا محبت جستجو کردم ...



آخه دل من  دل ديونه من  ديدي اونهم تنهات گذاشت بعد يه عمر آزگار


ديدي اونهم رفت اونهم تنهات گذاشت رفت   تو موندي بي کسيهاي اون خاطره ها پيش روت


ديگه نمياد  ديگه پيشت نمياد از اون چي موند برات بجز يه قاب عکس روبروت


آخه دل  من دل ديونه من  تا کي ميخواي خيره بموني به عکس روي ديوار


تا کي ميخواي بشيني به پاش بسوزي تا کي ميخواي بشيني چشم به در بدوزي


¤ نويسنده: تيام

نوشته هاي ديگران ( )

ساعت 9:29 صبح سه‏شنبه 30/3/1385


وقتي لحظه مرگم فرا خواهد رسيد
وقتي که دگر دست از دنيا خواهم کشيد
وقتي که دگر روي ماهت را نخواهم ديد
وقتي که دگر ديده از جهان خواهم بست
تو مرا غسل و کفن کن
تو مرا آرام در خاک کن
تو برايم بي صدا اشک ريز
هنگام آمدن بر روي مزارم بياور برايم شاخه گل عشق را
هنگام رفتن ببوس بالين خاک را.


 


 


¤ نويسنده: تيام

نوشته هاي ديگران ( )

ساعت 6:44 عصر جمعه 19/3/1385


روز و شب ها تمام مي شود و زمان مي گذرد
دلمان به خواب هاي طولاني و بيداري هاي کوتاه خوش است
و زمان مي گذرد
 


حالا دلمان خوش مي شود به گريه اي و فاتحه اي
به اينکه کسي برايمان خيرات بدهد و کسي و به يادمان اشک بريزد
ذوق مي کنيم که کسي اسممان را بگويد
و يا رهگذري سنگ قبرمان را بخواند
و دلمان مي شکند از لايه هاي خاکي که سنگ قبرمان را در مرور زمان مي پوشاند
دلمان خوش است به استخوان بودن
به هيچ بودن
به خاک بودن دلمان خوش است


و زمان باز مي گذرد


¤ نويسنده: تيام

نوشته هاي ديگران ( )

ساعت 11:53 صبح دوشنبه 1/3/1385

سوختم
در عشق خودم سوختم
سوختم و آموختم
بي وفايان در جهان
بسيارند در هر زمان
عاشقي; راز خود اندر دل بدار
سنگدلان بسيارند
خود را ارزشمند بدار...



  دلم مي خواهد گريه کنم به حال زار اين دلم
دلم مي خواهد داد بزنم واسه رهايي از خودم
دلم مي خواهد پر بکشم به آسمون سفر کنم
روي ابرها بشينم به آدما نظر کنم
دلم مي خواهد داد بزنم همه جا فرياد بزنم
بگم ستاره گم شده خاموش و بي صدا شده
از عشقش جدا شده تازه مثل ما شده
بي نور و بي صدا شده داره حق حق ميکنه
اونم مي خواهد گريه کنه از اين دل بي همزبون
پيش خدا شکوه کنه آره دلش گرفته


¤ نويسنده: تيام

نوشته هاي ديگران ( )

ساعت 10:57 صبح يکشنبه 17/2/1385


وقتي که اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود


و در تمام شهر


قلب چراغ مرا تکه تکه مي کردند


وقتي که چشم هاي کودکانه عشق مرا


بادستمال تيره قانون بستند


و از شقيقه هاي مضطرب آرزوي من


فواره هاي خون به بيرون مي پاشيد


وقتي که زندگي من ديگر


چيزي نبود هيچ چيز به جز تيک تاک ساعت ديواري


دريافتم بايد بايد بايد


ديوانه وار دوست بدارم.


يک پنجره براي من کافيست


يک پنجره به لحظه آگاهي و نگاه و سکوت.......


 


¤ نويسنده: تيام

نوشته هاي ديگران ( )

ساعت 1:19 عصر سه‏شنبه 8/1/1385


ما که رفتيم ولي يادت باشه ديونه بوديم  ** واسه تو يه عمر اسير،تو کنج اين خونه بوديم


 ما که رفتيم تو بمون با هر کي که دوسش داري


 با اوني که پنهوني سر روي شونش ميذاري


ما که رفتيم ولي اين رسم وفاداري نبود


 قصه چشماي تو واسه ما تکراري نبود


 ما که رفتيم حالا تو مي موني و عشق جديد 


 ما که رفتيم ولي مزد دستاي ما اين نبود


 دل ما لايق اينکه بندازيش زمين نبود


¤ نويسنده: تيام

نوشته هاي ديگران ( )

ساعت 9:40 صبح پنجشنبه 11/12/1384


اخرين بار که اورا ديدم گردنبند صليبي به او هديه کردم


گفت:من که دوستت ندارم پس چرا به من هديه مي دهي!؟


                                                                                           


                                           گفتم: بر سر هر قبر صليبي مي گذارند تا نشانگر آن باشد 


                                                 من هم بر گردنت صليبي مي آويزم تا همه بدانند که


                                                 گورستان عشق من قلب توست



 



¤ نويسنده: تيام

نوشته هاي ديگران ( )

ساعت 8:31 صبح پنجشنبه 11/12/1384


مرگ من روزي فرا خواهد رسيد


در بهاري روشن از امواج نور


در زمستاني غبار آلود ودود


يا خزاني خالي از فريادو شور


مرگ من روزي فراخواهد رسيد


روزي از اين تلخ و شيرين روزها


روز پوچي همچون روزهاي دگر


سايه از امروز ها و ديروز ها


ديدگانم همچو دالانهاي تار


گونه هايم همچو مرمر هاي سرد


ناگهان خوابي مرا خواهد ربود


من تهي خواهم شد از فرياد درد


خاک ميخواند مرا هر دم به خويش


ميرسند از ره که در خاکم نهند


آه شايد عاشقانم نيمه شب


گل بر روي گور غمناکم نهند


ميرهم از خويش وميمانم ز خويش


هر چه بر جا مانده ويران مي شود


روح من چو باد بان قايقي


در انتها دورو پنهان مي شود


ميشتابند ازپي هم بي شکيب


روزها ،هفته ها، ماه ها


چشم تو در انتظار نامه اي


خيره ميماند به چشم راه ها


ليک پيکر سرد مرا


مي فشارد خاک دامنگير خاک


بي تو ،دور از ضربه هاي قلب تو


قلب من ميپوسد آنجا زير خاک


بعد ها نام مرا باران و باد


نرم مشويد از رخسار سنگ


گور من گمنام مي ماند به راه


فارغ از افسانه ها و نام ها...


 


¤ نويسنده: تيام

نوشته هاي ديگران ( )

ساعت 8:45 صبح دوشنبه 17/11/1384

  


                             وقتي دل گرفته و غمدار است ,



                        وقتي همه ي دوستان دشمنند ،


                 وقتي سوختن تنها علاجش ساختن است ،


                وقتي دوست داشتن، پايانش از ياد بردن است .


                وقتي در همه ي راهها چاهي پنهان است.


  وقتي آسمان بالاي سرت از دود دلهاي گرفته سياه است.


                      به چه مي توان دل خوش کرد


¤ نويسنده: تيام

نوشته هاي ديگران ( )

ساعت 7:24 عصر جمعه 14/11/1384


چه وحشتناک است وقتي از لاک تنهايي بيرون بيايي و ببيني که باز هم تنهايي ...


¤ نويسنده: تيام

نوشته هاي ديگران ( )

ساعت 9:23 صبح شنبه 8/11/1384

 

دراين دنيا تک و تنها شدم من

 گياهي در دل صحرا شدم من

چو مجنوني که از مردم گريزد

شتابان در پي ليلا شدم من

 چه بي اثر ميخندم چه بي ثمر ميگريم

 به ناکامي چرا رسوا شدم من؛ چرا عاشق چرا شيدا شدم من

من آن ديرآشنا را مي شناسم

 من آن شيرين ادا را مي شناسم

محبت بين ما کار خدا بود

 از اينجا من خدا را مي شناسم

چه بي اثر مي خندم.چه بي ثمر مي گريم

به ناکامي چرا رسوا شدم من چرا عاشق چرا شيدا شدم من

¤ نويسنده: تيام

نوشته هاي ديگران ( )

ساعت 2:46 عصر يکشنبه 25/10/1384


¤ نويسنده: تيام

نوشته هاي ديگران ( )

ساعت 6:4 عصر جمعه 23/10/1384



اوني که مي خواستم عهدشو شکست و
 
به پاي عشق جديد نشست و
 
چش روي آرزوم هميشه بست و
 
پشت مه پنجرمون رها شد
 
اوني که مي خواستم مث اشک چکيد و
 
تو طول راه يهو يکي رو ديد و
 
صداي از ما بهتر و شنيد و
 
به خاطر هيچي ازم جدا شد
اوني که مي خواستم دل ما رو بردو
 
تو راه که مي رفت به يکي سپرد و
 
تو خاطرش ، خاطره ي ما مرد و
 
يکي ديگه تو روياهاش خدا شد
 
اوني که مي خواستم دل ازم بريد و
 
بين گلا يه گل تازه چيد و
 
به اوني که دلش مي خواس رسيد و
 
مثل تموم مردا بي وفا شد
 
اوني که مي خواستم زود ازم گذشت و
 
يه روزي رفت و ديگه بر نگشت و
منکر مجنون شد و کوه و دشت و
منکر عشق و بودن با ما شد
 
اوني که مي خواستم زير قولش زد و
با يکي ديگه پيش من اومد و
 
به خاطر اون به ما گفتش بد و
 
عزيز تر از ديروز و از حالا شد
اوني که مي خواستم شدش از ما سرد و
 
پيغام دادش که ديگه برنگرد و
 
بد بودن ما رو بهونه کرد و
 
غيبش زد و يک دفعه کيميا شد
اوني که مي خواستم ما رو بد شناخت و
 
هستي شو پيش يکي ديگه باخت و
 
قصر من و با يکي ديگه ساخت و
شکر خدا باز ولي پادشا شد
اوني که مي خواستم من و داد به باد و
رفت پيش اون کس که دلش مي خواد و
 
زد زير عشقش تا يادش نياد و
 
اسم منم جز آدم بدا شد
اوني که مي خواستم من و زد کنار و
 
خزونشو يه جوري کرد بهار و
قايم شدش تو يه عالم غبار و
 
تقدير ما مثل موهاش سيا شد
اوني که مي خواستم آخرش گم شد و
 
بازيچه ي چشماي مردم شد و
 
وارد عشق صد و چندم شد و
 
توي خيال کس ديگه جا شد
 
اوني که مي خواستم ، ولي انگار مده
مال همه يه جورايي گم شده
کاش از ميون غبارا بياد و
بهم بگه هر چي مي گي بيخوده


 


¤ نويسنده: تيام

نوشته هاي ديگران ( )

ساعت 5:32 عصر جمعه 16/10/1384


اوني که مدعي بود عاشقته
تو رو تو فاصله ها تنها گذاشت
بي خبر رفتو تو اين بي راهه ها
ردپاشم واسه چشمات جا نذاشت
آه ......... دل رو سوزوندي
آه .......... چرا نموندي

........

من و هر ثانيه و جنون تو
واسه من همين خيالت هم بسه
بذار جاده ها اشتباه برن
ما که دستمون به هم نميرسه
با حرير پيله هاي کاغذي
واسه من جادرو ابريشم نکن
من به پروانه شدن نميرسم
حرمت فاصله مونو کم نکن
آه ......... دل رو سوزوندي
آه .......... چرا نموندي


 


¤ نويسنده: تيام

نوشته هاي ديگران ( )

ساعت 9:56 صبح چهارشنبه 14/10/1384

قصه عشق من و تو يه حديث جاودانه


بي گناه گشته اسير بازي خشم زمانه


توي اين بيگانه بازار با هياهوي محبت


مرده انگار عاشقي تو قصه هاي عاشقانه


خسته و دربدر از زخم حسادت


هر دو دل شکسته مرگ صداقت


نارفيقان را ببين خنجر به دست


در کمين نشسته به نام رفاقت ...



¤ نويسنده: تيام

نوشته هاي ديگران ( )

ساعت 9:7 صبح دوشنبه 30/8/1384

 


  من ميدانم که روزي خواهم مرد ، پس مرا در خاک مي نهيد !!!


 مرا در تابوت سياهي بگذاريد تا همه بدانند که سياه بخت بودام !!!


    چشمان مرا باز بگذاريد ، تا تمامي جهان بدانند که چشم انتظار از اين دنيا رفته ام .


    دستانم را از تابوت بيرون بگذاريد تا همه بدانند که من به آنچه مي خواستم  نرسيدم !!!   


  و در آخر يک پارچه سياه بر تابوتم بکشيد ، تا همگان بدانند هر چه ظلمت بود کشيدم ...


  


¤ نويسنده: تيام

نوشته هاي ديگران ( )

ساعت 2:24 عصر يکشنبه 29/8/1384


نمي توانست باور کند معشوقي که زماني همه دار و ندار او در دنيا بود  اينک


در ميان انبوهي از تنهائي،  تنهايش گذاشته باشد


تنهاي تنها شده بود


نمي دانست بايد چه بکند


سرش را به سوي آسمان بلند کرد و شروع کرد به صدا کردن او


که اي خدائي که معشقوق را براي عاشق آفريدي


پس چرا معشوق مرا از من گرفتي


و اين بار با فريادي رسا تر


همه فرشتگان آسمان را براي بازگردان او به کمک خواست


ديگر نمي دانست که بايد چه بکند...


            


¤ نويسنده: تيام

نوشته هاي ديگران ( )

خانه
وررود به مديريت
پست الکترونيک
مشخصات من
 RSS 

:: بازديد امروز ::
2

:: کل بازديدها ::
5263

:: لينک به وبلاگ ::

و اين نيز مي گذرد ...

:: موضوعات وبلاگ ::

:: اوقات شرعي ::

:: دوستان من ::


:: خبرنامه وبلاگ ::

نام:

ايميل:

 

:: آرشيو ::

صفحه قبل نوشته های تیام [38]

:: موسيقي ::